
به دلی بس استوار
چون صخره، مغرور بودم،
ز راه، ناخوانده آمد،
به تپش و خون نشاند قلبم را
برای هر جنبده و حتی صخره.
یکصد و دوازده ترفند
برای غلبه بر چرخهی مرگ
اما مرا در همین ترفندها به دام افکند
آن حیلهگر، اکنون فریب خوردهام
نه فکر توانم کرد و نه کاری
که از من باشد یا برای من.
پس از شنیدن تمامی نغمههای شیرین،
پس از دیدن همهی مناظرِ دلفریب،
پس از آشنایی با همهی حسهای دلپذیر،
تمام حواسِ خویش را در راه او باختم؛
برای آنکه نیست، اما هست؛
نه مانند هیچکس دیگر.
نه عشق است او
نه شفقت،
از او آسایش مجوی،
که او خودِ کمال است.
بیا و بشناس شورهای بینامِ
آن بیشکلِ بینشان،
نه شادی از برای کامیابی، این، بازیِ نابودیِ خویشتن است
آیا بازیگری
برای یک بازی بیبازگشت؟
به آن ساکنِ خاموش اعتماد مَوَرز،
با سکونِ خویش مرا به درون کشید؛
پنداشتم که او راه است،
هشدار: «پایان» است.
آیا در تشییع جنازهی خودت
و آن سوزاندنِ بزرگ،
حاضر خواهی بود؟ آتشبازیهای
نگهبان سوزاندن. شیوای من
عشق و رحمت
